تبليغاتX
خلوتگه من

خلوتگه من

با صدهزار مردم تنهایی، بی صدهزار مردم تنهایی

142- سفرنامه- 6

صبح نسبتا زود از خواب بیدار شدم. البته از اونجایی که همه چیز تو این دنیای بزرگ نسبیه اگه بخوام زود رو معنی کنم باید بگم نسبت به خودم زود! حدود ساعت 9 (لول...).
دلم میخواست زودتر برم خونه خودم. میخواستم زودتر جابجا بشم.  از طرفی هم چون استادم میدونست من دقیقا کی میرسم، احساس میکردم که زودتر باید خودمو دانشگاه معرفی کنم. ولی اینقدر مریم اصرار کرد که تصمیم گرفتم اون روزو پیششون بمونم و فردا برم.
برای اولین بار به استادم تلفن کردم. بهش گفتم که من فردا میام، نمیدونم موافقت کرد یا نه چون اصلا نفهمیدم چی گفت! انگلیسی رو با لهجه خاصی صحبت میکنه که هنوزم بعد از چندماه یه وقتایی واقعا نمیفهمم چی میگه! حالا تصورشو بکنید، برای اولین بار اونم پشت تلفن چطوری میتونستم بفهمم ؟!
بگذریم، دوباره پیشنهاد بیرون رفتن و خرید ...
البته با این فرق که ایندفعه خودم هم نیاز به خرید داشتم. کفشایی که از ایران آورده بودم جوابگوی برف و یخ اینجا نبود! همون روز اول چسباش داشت وا میرفت!

چند ساعتی توی پاساژ گشتیم و خرید کردیم. آخرش هم یه بستنی میوه ای (توت فرنگی) خوشمزه خوردیم و بعدش دوباره به خونه برگشتیم.

و باز هم تکرار همه اتفاقات روز گذشته که گفتنش فقط باعث ملال خاطر میشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 22:32  توسط مهرناز  | 

141

یعنی هرکی به ما میرسه خل و چله ها!
از دست J فرار کردیم اومدیم اینجا گیر یه A افتادیم.
خدایا کمکککککککککککککک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 16:15  توسط مهرناز  | 

140- سفرنامه- 5

خوشبختانه زمانی به اتوبوس رسیدیم که آماده حرکت بود. انگار اصلا منتظر ما بود چون تا سوار شدیم حرکت کرد. بعد از حدود 20 دقیقه به مرکز شهر رسیدیم  و بعد از اون باید یه اتوبوس دیگه سوار میشدیم  تا  به خونه برسیم. فکرشو بکنید جابجا کردن  چمدونا چقدر کار سختی بود! ولی راستشو بخواین بخاطر همون منگی و بی حسی که قبلا گفتم خیلی این سختیو نمیفهمیدم!

بالاخره رسیدیم. خونشون در طبقه دوم یه ساختمان 3 طبقه بود و بدون آسانسور!

قبل از رسیدن، مریم از پیرمردی تعریف کرده بود که در طبقه همکف ساختمونشون تنها زندگی میکنه و از صبح تا شب مشغول کتاب خوندنه! نمیدونم چرا ولی شاید به دلیل همون بدجنسی ذاتی که دارم (!) آرزو کردم کاش الان که میرسیم نباشه و دوستم مجبور بشه بگه البته گاهی هم استثنا هست!

ضایع شدن اون چه نفعی میتونست برام داشته باشه نمیدونم ولی جالبه بدونید که  خودم به شدت ضایع شدم چون رسیدیم و پیرمرد رومشغول مطالعه دیدیم!

با هرزحمتی بود وسایل را بالا بردیم و وارد خونه شدیم.

خونشونو دوست داشتم.  از اون خونه هایی نبود که همون بدو ورود به آدم انرژی منفی میده. خیلی آروم و نقلی. بعد از شستن دست و رو ، ناهار خوردیم.  و بعدش هم پذیرایی (یه پذیرایی مفصل، جوری که واقعا شرمنده شدم).

مشغول تماشای تلویزیون شدیم و من غرق در جاذبه های دنیای غرب (!) که همسر مریم اومد. تا اون روز آقا رضا رو ندیده بودم. خیلی دوست داشتم ببینمش. یه جور کنجکاوری که بیشتر رنگ و بوی فضولی داشت.

با همون برخورد اول میشد پی به درجه بالای خوبی، مهربونی و ساده بودن این مرد برد.

اینکه میگم خیلی ساده بود اصلا اغراق نیست. یکی از شواهد حرفم اینه که بعد از آشنایی بیشتر ، بخاطر اینکه روز اول باهام دست نداده عذر خواهی کرد و گفت سفارش خانم بود!

بعد از اینکه خستگیم در اومد با هم رفتیم بیرون یه دوری تو شهر بزنیم. البته من خیلی دوست نداشتم برم چون اصولا خیلی اهل خرید و گشت و گذار نیستم ولی دیدم حالا که از روی لطف این پیشنهادو بهم دادن بی ادبیه که رد کنم. 

رفتیم یه پاساژ تو مرکز شهر. جای پر زرق و برقی بود. یه گوشه ای چندتا دختر شیک و خوشگل وایساده بودن و سرود میخوندن. با دیدنشون من یاد یه خاطره افتادم. یه سالی رفته بودیم قم، جمکران. یه گروه دختر چادری وسط حیاط مسجد وایساده بودن و سرود میخوندن. از اون سرودهای دهه شصتی! من اون موقع فکر میکردم واقعا این آدما چه اعتماد به نفسی دارن تو این جمعیت. البته تنها وجه مشترک بین این دو گروه انجام فعل سرود خوندن بود. نه شباهت ظاهری وجود داشت و نه هدف یکسانی. گروه سوئدی میخواستن برای فقرا در سال نو اعانه جمع کنن. ولی واقعیتشو بخواین هنوز هم نفهمیدم هدف اون گروه  ایرانی چی بود.

کلا جو شادی بود. ولی من شاد نبودم!

حدود ساعت 9 شب برگشتیم. هرخونه ای مقررات خاص خودشو داره و من نمیدونستم که اینجا در روز یک وعده غذا خورده میشه. منتظر بودم که وقت شام بشه ولی از شام خبری نبود. 

اتاقی رو برای من در نظر گرفته بودن. بعد از شب به خیر گفتن رفتم برای خوابیدن. ولی گرسنه بودم! یهو یادم افتاد که من توی کیفم ساندویچ دارم. 2 تا ساندویچ نون پنیر گردو که شب قبل بابا و مامانم برای صبحانم درست کرده بودن و من به کلی یادم رفته بود. مامانم نون و پنیرشو آماده کرده بود و بابا هم گردو میشکست. البته مغز گردو هم داشتیم ولی میخواستن بچشون گردوی تازه بخوره!
واقعا که محبت پدر و مادر هیچ نظیری نداره!

همونطور که مشغول خوردن بودم ناخودآگاه اشکم سرازیر شد! انگار تازه از کما در اومده بودم. یهو خودمو تنها و دلتنگ دیدم. اون شبو هیچ وقت فراموش نمیکنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 1:6  توسط مهرناز  | 

139- عشق من، توت فرنگی

بعد از توت فرنگی، بستنی توت فرنگی، کیک توت فرنگی، مربای توت فرنگی، سافت توت فرنگی،  آب توت فرنگی، کاکائو با طعم توت فرنگی، آب نبات توت فرنگی، مایع صابون توت فرنگی و مایع ظرفشویی توت فرنگی امشب نوبت به چای توت فرنگی رسید. عالی بود! به شما هم پیشنهاد میکنم امتحان کنید. حالا مونده ماست و شیر توت فرنگی. راستش میترسم امتحانشون کنم. هروقت جرئتشو پیدا کردم بهتون خبر میدم :)

- سافت یه جور نوشیدنی بدون الکله با طعم های مختلف. در واقع همون شربت خودمونه باید با آب مخلوط بشه چون خیلی غلیظه. ولی انصافا خوشمزس!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 23:20  توسط مهرناز  | 

138- اعتراف

همیشه از آدمایی که تو بلاگهاشون یا استتیوس فیس بوک یا مسنجر از دلتنگی و تنهایی و ... مینوشتن خوشم نمیومد. پیش خودم میگفتم اینا آدمایی هستند سرخورده و دچار کمبود محبت که میخوان جلب توجه کنن!
ولی انگار قضاوت درستی نبوده!
چون الان احتیاج دارم به همه اعلام کنم که خیلی دلم گرفته! خیلی دلتنگم!
نمیدونم چرا، ولی مطمئنم برای این نیست که دل آدما برام بسوزه!

پ.ن: امشب فیلم زن دوم رو دیدم. حینش و بعدش یه دل سیر گریه کردم! موسیقی متنش بی نظیره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 0:24  توسط مهرناز  | 

137- سفرنامه- 4

توی هواپیما اتفاق خاصی نیفتاد. یه پرواز آروم و بی هیجان.

بعد از یکی دو ساعت (دقیقا نمیدونم چقدر چون من همش خواب بودم) مهماندارها شروع کردن به پذیرایی. غذای هواپیما رو اصلا دوست ندارم اما چه میشد کرد. من گرسنه بودم. بنابراین شروع کردن به خوردن. واقعا بدمزه بود! ولی آدمو سیر میکرد. اون موقع همین برای من کافی بود.

حدود 6 ساعت بعد هواپیما در فرودگاه گوتنبرگ (یا به قول خودشون "یوته بوری") فرود اومد.

لباسهام رو پوشیدم و آماده بیرون رفتن از هواپیما شدم. قبلش از سرمای اونجا شنیده بودم ولی به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن (حس کردن). با خارج شدن از فضای گرم طیاره سرما روی خودشو نشون داد. وحشتناک بود! سرما برام فقط به این معنی نیست که آدم سردش میشه بلکه یه تأثیر روانی بسیار نامطلوب روی من داره. وقتی سرد میشه روح و روانم به هم میریزه. همش فکر میکنم که من از سرما خواهم مرد!
یادمه دو سال پیش که تهران خیلی سرد شده بود دچار افسردگی شده بودم. همش به این فکر میکردم که اگه به جایی برسیم که دیگه وسایل گرم کننده جواب ندن و مجبور بشیم اتیش درست کنیم، ایا من حاضر میشم برای رهایی از سرما کتابهام رو آتیش بزنم. تو ذهنم کتابهام رو طبقه بندی میکردم که اول کدومو بسوزونم و ....

بگذریم،

من معمولا تو همه صفها جزو آخرین نفراتم. ولی اینبار به طرز معجزه آسایی نفر سوم صف کنترل گذرنامه بودم. این مرحله به خوبی و خوشی تموم شد تا اینکه...
مرحله بعدی مجبور بودیم در دو نوبت از کنار یه پلیس همراه با سگ بگذریم! ظاهرا این استقبال فقط از پروازهایی که از ایران میومد (یا کشورهایی با شرایط مشابه) صورت میگرفت. اون موقع بود که پی به اهمیت توصیه یکی از دوستان برای اجتناب از سفر با پروازهای ایرانی بردم! ولی خیلی دیر بود.

من از سگ وحشت دارم! ولی چاره ای نبود. میترسیدم عکس العمل نشون بدم و بیشتر حساس بشن. این بود که با ترس و وحشت فراوون از کنار اون دوتا سگ رد شدم. موقع رد شدن همش به فکر قرصهای استامینوفن کدئین که توی جیب جلوی چمدون داشتم بودم. اگه سگها فکر کنن مواد مخدره چیکار کنم!

خداراشکر همچین اتفاقی نیافتاد و به سلامت از اون گیتها گذشتم. بعد از تحویل گرفتن چمدونام وارد سالن اصلی شدم. قرار بود یکی از دوستان بیاد استقبالم. مریم دختر یکی از دوستای پدرم بود که بعد از ازدواجش یعنی حدود یک سال پیش به سوئد مهاجرت کرده بود. سابقه آشناییمون زیاد بود ولی هیچی راجع به زندگی جدیدش نمیدونستم. قبل از اومدن خیلی مطمئن نبودم که از دیدن من خوشحال بشه، ولی با اصرار پدرم باهاش تماس گرفتم و بهش مژده دادم که به زودی منو خواهی دید!

همینطور که اطراف را میگشتم یکدفعه دیدم مریم اومد با یه دسته گل!

خداییش خیلی مزه میده تو کشور غریب یکی بیاد استقبالت! حالا اون شخص تو هر درجه ای از صمیمیت باشه مهم نیست. مهم اینه که بخاطر تو اومده. حتی برات گل هم  آورده! این باعث افتخاره!

راستش من و مریم خیلی با هم صمیمی نبودیم و من خودمو آماده کرده بودم برای برقراری یه رابطه صمیمانه تمام عیار! شاید این دیدگاه منفعت طلبانه باشه ولی احساس میکردم زیاد بهش نیاز پیدا خواهم کرد. پس باید تمام سعیمو میکردم برای برقراری یه رابطه خوب.

بعد از خوش و بش و صحبت های اولی ازم پرسید که با تاکسی بریم یا اتوبوس. من هم که میدونستم اینجا کرایه تاکسی نجومیه با قاطعیت گفتم اتوبوس!

و با هم به طرف اتوبوس حرکت کردیم.

خیلی برام سخته از احساسم تو اون لحظه بگم. واقعا خودم هم نمیدونم چه حسی داشتم. یه جورایی انگار منگ بودم. یه بی تفاوتی واقعی! نه خوشحال بودم، نه ناراحت، نه عصبانی، نه آرام ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 0:46  توسط مهرناز  | 

136

دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
دیدی در آن دقایقِ دیر باورِ پُر گریه گُمَت کردم
دیدی آب آمد و از سَرِ دریا گذشت و تو نیامدی!

آخرین روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرین، یادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پیاله با آب گفتگو می‌کرد،
پسین جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سایه بود، سایه و لبخندِ این و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما
مشغول فالِ سکه و سهمِ پیاله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چیزی گفتی
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار … ناپیدا!
گفتی انگار حرفِ ما بسیار و
وقت ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست …

راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!
رسید، اما وقتی
که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خویش را نمی‌دید …

سیدعلی صالحی

از وبلاگ عاشقانه

+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت 22:34  توسط مهرناز  | 

135

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،
دیوارهایی به دورم ساخته اند،

ضخیم و بلند.
و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.
نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم:

این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -
که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.
وقتی این دیوارها را می ساختند،

چگونه ممکن بود متوجه نشوم!
اما هیچوقت از آنانی که می ساختند،

حتی صدایی نشنیدم.

چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.


از : کنستانتین کاوافی
ترجمه از : کامیار محسنین 1

+ نوشته شده در  جمعه 8 بهمن1389ساعت 1:42  توسط مهرناز  | 

134- سفرنامه- 3

ساعت چهار و سی دقیقه با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم. چند دقیقه ای خودمو زدم به خواب و به روی خودم نیاوردم ولی بالاخره چی؟ از جا بلند شدم.از اتاق بیرون رفتم و دیدم همه بیدارن!
نگاهی به ساک ها وچمدونم کردم که گوشه اتاق منتظر بودن!
مامانم با دقت و نگرانی هرچی که فکر میکرد لازمم میشه و به دردم میخوره برام گذاشته بود. که البته خیلی هاش به نظر من لازم نبود!
خیلی زود همه حاضر شدن و حرکت کردیم.
حدود ساعت 6 به فرودگاه رسیدیم. خانواده خواهرم از ساعت 5 اونجا منتظر بودن!

بعد از رسیدن اول رفتم و چمدانها را به بار تحویل دادم.  کارت پروازو گرفتم و بعدش اومدم بیرون تا از آخرین لحظه های باقی مونده برای موندن پیش عزیزانم استفاده کنم.

همه بودن فقط جای یه نفر خالی بود . . .

قرار داشتیم همین که سوار هواپیما شدم و خواستم موبایلمو خاموش کنم یه اس ام اس براش بزنم با مضمون "اوکی" و اون هم با یه "اوکی" جوابمو بده!

پرواز ساعت هشت و سی دقیقه بود. طبق معمول که هرچی مربوط به منه یه جوری از بقیه چیزا استثناس، در این مورد هم استثنا شامل حال پرواز من شد و بلندگوی فرودگاه هیچ چیزی راجع به پرواز من نمیگفت!
تا ساعت 8 با خیال راحت پیش بقیه نشسته بودم و فکر میکردم حتما پرواز تاخیر داره! ولی هیچ پیامی که نشون دهنده تاخیر هم باشه نمیگفتن. همچنان نشسته بودم تا اینکه به پیشنهاد همسر خواهرم تصمیم گرفتم که برم یه سر بزنم اگه خبری نبود برگردم. 

Zeinab و برادرش کلاس داشتن و مجبور شده بودن زودتر از بقیه برن. باهاشون خداحافظی کردم. وای که چقدر خداحافظی سخته. حالا باید از بقیه خداحافظی میکردم. متنفرم از این لحظه.  روز قبل هرچی به همه اصرار کردم که نیان فرودگاه هیچ کس حرفم رو گوش نداد و همه  گذاشتن به حساب اینکه تعارف میکنم.  ولی من واقعا از خداحافظی تو جمع متنفرم. آدم اون موقع کنترلی روی خودش نداره و ممکنه هر حرکتی ازش سر بزنه که بعدا باعث خجالتش بشه! تقریبا همه اشک توی چشماشون بود. فکرشم نمیکردم روزی کسی بخاطر دوری از من گریه کنه. به هرحال من هیچ وقت شخصیت محبوبی نبودم. چون همیشه یه جورایی دردسرساز بودم! از بچگی!

از خانواده جدا شدم و به سمت بخش کنترل گذرنامه رفتم. خیلی خلوت بود! خیلی زود متوجه شدم که همه رفتن و آخرین اتوبوس هم در حال حرکته!
کل مسیر رو دویدم (با یه کوله سنگین و یه ساک دستی سنگین تر!). خوشبختانه به اتوبوس رسیدم و به طرف هواپیما حرکت کردیم. بعد از پیدا کردن صندلیم و جابجا شدن اس ام اس "اوکی" رو فرستادم. اون هم جواب داد. ولی دلم نمیومد موبایل رو خاموش کنم. دوباره اس زدم "اوکی" و اینبار جواب داد " موفق باشی" و این شروع 4 ماه دوری و بیخبری بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 23:8  توسط مهرناز  | 

133- سفرنامه- 2

با تمام شک وتردیدی که داشتم یه جورایی مجبور بودم به رفتن. شرایط کاریم طوری شده بود که موندنم هم به سادگی ممکن نبود. یه هفته آخر سرم خیلی شلوغ بود. از کارهای شخصی و خرید ... گرفته تا زمانی که باید اختصاص میدادم برای بیرون رفتن با دوستام٬ با دوستم . . .

در این میون کمکهای بعضی از دوستان از جمله جناب zeinab  نقش به سزایی داشت (خوشحال شدی اسمتو بردم٬ نه؟)

شب آخرو هیچ وقت فراموش نمیکنم. خونمون پر مهمونایی بود که برای خداحافظی با من اومده بودن و من برای خداحافظی با کس دیگه ای باید از خونه بیرون میرفتم! اینقدر خدا خدا کردم که یه بهانه خوب برای بیرون رفتنم جور بشه که فقط خود خدا میدونه!
و خوشبختانه جور شد! عالی بود!

من رفتم و برای آخرین بار عزیزم رو دیدم!

لحظه خداحافظی خیلی سخت بود! نمیتونستم حرف بزنم٬ فقط گریه . . .
و ما از هم جدا شدیم . . .
بعد از خداحافظی باید با اون چشمای پف کرده وقرمز به خونه بر میگشتم!

توی مسیر خونه همش به این فکر میکردم که کار درستی میکنم یا نه! "هنوزم دیر نشده، میتونم بزنم زیر همه چی!ولی اونوقت بعدش چی؟ بعدش چیکار کنم؟..."

موقع رانندگی همش به این چیزا فکر میکردم و اصلا حواسم به اطراف نبود، شانس اوردم تصادف نکردم!
یهو خودمو جلوی خونه دیدم.

خوشبختانه ظاهرا تا برسم خونه  چهره برافروخته و چشمای پف کردم بهتر شده بود، چون کسی چیزی بهم نگفت. نمیدونم٬ شایدم به روم نیاوردن!

اون شب به طرز مریض گونه ای هرکاری میخواستم بکنم فکر میکردم که این آخرین باره!
آخرین شام دسته جمعی، آخرین باری که فلان فیلم رو از تلویزیون خودمون میبینم، آخرین باری که رو این مبل نشستم، آخرین باری که برای خانواده چای درست میکنم و بالاخره  آخرین باری که  روی تخت عزیزم میخوابم. انصافا خواب خوبی بود!

...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 دی1389ساعت 1:9  توسط مهرناز  |