خوشبختانه
زمانی به اتوبوس رسیدیم
که آماده حرکت بود.
انگار اصلا منتظر ما
بود چون تا سوار
شدیم حرکت کرد. بعد
از حدود 20 دقیقه به مرکز شهر رسیدیم
و
بعد از اون باید یه اتوبوس دیگه سوار میشدیم تا به خونه برسیم. فکرشو بکنید
جابجا کردن
چمدونا چقدر
کار سختی بود! ولی
راستشو بخواین بخاطر همون
منگی و بی حسی
که قبلا گفتم خیلی
این سختیو نمیفهمیدم!
بالاخره رسیدیم. خونشون
در طبقه دوم یه
ساختمان 3 طبقه بود و
بدون آسانسور!
قبل از رسیدن، مریم از پیرمردی تعریف کرده
بود که در طبقه
همکف ساختمونشون تنها
زندگی میکنه و از
صبح تا شب مشغول
کتاب خوندنه! نمیدونم
چرا ولی شاید به
دلیل همون بدجنسی ذاتی
که دارم (!) آرزو کردم کاش
الان که میرسیم نباشه
و دوستم مجبور
بشه بگه البته گاهی
هم استثنا هست!
ضایع شدن اون چه
نفعی میتونست برام داشته
باشه نمیدونم ولی جالبه بدونید که خودم به شدت
ضایع شدم چون رسیدیم
و پیرمرد رومشغول مطالعه دیدیم!
با هرزحمتی بود وسایل
را بالا بردیم و
وارد خونه شدیم.
خونشونو
دوست داشتم. از اون
خونه هایی نبود که
همون بدو ورود به
آدم انرژی منفی میده.
خیلی آروم
و نقلی. بعد
از شستن دست و رو ، ناهار خوردیم. و بعدش هم پذیرایی (یه پذیرایی مفصل،
جوری که واقعا شرمنده
شدم).
مشغول تماشای تلویزیون شدیم و من غرق در جاذبه های دنیای غرب (!) که همسر مریم اومد. تا
اون روز
آقا رضا رو ندیده بودم.
خیلی دوست داشتم ببینمش.
یه جور کنجکاوری که
بیشتر رنگ و بوی فضولی داشت.
با همون برخورد اول میشد پی به درجه بالای خوبی،
مهربونی و ساده بودن این مرد برد.
اینکه میگم خیلی ساده بود اصلا اغراق نیست. یکی از شواهد حرفم اینه که بعد از آشنایی
بیشتر ،
بخاطر اینکه روز اول
باهام دست نداده عذر
خواهی کرد و گفت
سفارش خانم بود!
بعد از اینکه خستگیم در اومد با هم رفتیم بیرون یه دوری تو شهر بزنیم. البته من خیلی دوست نداشتم برم چون اصولا خیلی اهل خرید و گشت و گذار نیستم ولی دیدم حالا که از روی لطف این پیشنهادو بهم دادن بی ادبیه که رد کنم.
رفتیم یه پاساژ تو مرکز شهر. جای پر زرق و برقی بود. یه گوشه ای چندتا دختر شیک و خوشگل وایساده بودن و سرود میخوندن. با دیدنشون من یاد یه خاطره افتادم. یه سالی رفته بودیم قم، جمکران. یه گروه دختر چادری وسط حیاط مسجد وایساده بودن و سرود میخوندن. از اون سرودهای دهه شصتی! من اون موقع فکر میکردم واقعا این آدما چه اعتماد به نفسی دارن تو این جمعیت. البته تنها وجه مشترک بین این دو گروه انجام فعل سرود خوندن بود. نه شباهت ظاهری وجود داشت و نه هدف یکسانی. گروه سوئدی میخواستن برای فقرا در سال نو اعانه جمع کنن. ولی واقعیتشو بخواین هنوز هم نفهمیدم هدف اون گروه ایرانی چی بود.
کلا جو شادی بود. ولی من شاد نبودم!
حدود ساعت 9 شب برگشتیم. هرخونه ای مقررات خاص خودشو داره و من نمیدونستم که اینجا در روز یک وعده غذا خورده میشه. منتظر بودم که وقت شام بشه ولی از شام خبری نبود.
اتاقی رو برای من در نظر گرفته بودن. بعد از شب به خیر گفتن رفتم برای خوابیدن. ولی گرسنه بودم! یهو یادم افتاد که من توی کیفم ساندویچ دارم. 2 تا ساندویچ نون پنیر گردو که شب قبل بابا و مامانم برای صبحانم درست کرده بودن و من به کلی یادم رفته بود. مامانم نون و پنیرشو آماده کرده بود و بابا هم گردو میشکست. البته مغز گردو هم داشتیم ولی میخواستن بچشون گردوی تازه بخوره!
واقعا که محبت پدر و مادر هیچ نظیری نداره!
همونطور که مشغول خوردن بودم ناخودآگاه اشکم سرازیر شد! انگار تازه از کما در اومده بودم. یهو خودمو تنها و دلتنگ دیدم. اون شبو هیچ وقت فراموش نمیکنم!